دی سحری بر گذری گفت مرا یار شی

خرید بک لینک
دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی خبری چند از این کار چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از خون جگر در طلب خار گفتم کی پیش قدت سرو نهالی گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار گفت منم جان و دلت خیره چه باشی دم مزن و باش بر سیمبرم زار گفتم کی از دل و جان برده قراری نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار قطره دریای منی دم چه زنی بیش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار 1023 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور نمی شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی جا خور اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور گریزانست این ساقی از این مستان ناموسی اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور حریفان گر همی خواهی چو بسطامی و چون کرخی مخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین چو بر یوسف نه ای مجنون غم نان زلیخا خور کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد چو نربودست سیلابت تو آب از مشک سقا خور بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی گردی برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی شراب صبر و تقوا را تو بی اکراه و صفرا خور 1024 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می خواند که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حق چو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر 1025 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر مرا گوید نمی گویی که تا چند از گدارویی چو هر عوری و ادباری گدایی می کنی هر در بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر از این ها کز تو می زاید شهان را ننگ می آید ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل که ویران می شود سینه از آن جولان و کر و فر اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو مرا پرسید چونی تو بگفتم بی تو بس مضطر اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر 1026 گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه از دادن و نادادن بس بی خبریم آخر
رویای من...

ما را در سایت رویای من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tina بازدید: 251 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

صفحه بندی